تبليغاتX
تماشا
 

 

                    

                                           پیر نمی شوند

  

                  در چروک کاغذها  

 

                  نامه هایی که

 

                  پست نکردم.

 

 

                   

 

                

 

 

 

 

                    

          

         


 

 

                 از آن همه برف

 

                 آدمک

 

                زیر آفتاب .

 

 

 

 

 

        


    

              یک صندلی

 

             دو چای ریخته

 

             پس زمینه

 

             عبور باد . 

 

   

 

     

|+| نوشته شده توسط ِپروین نگهداری در شنبه نهم آبان 1388  |
 
 

 

 

                     ماه روی سوزن های کاج

 

                 نشسته بود

 

                 نگاهمان می کرد

 

                 ما می خندیدیم

 

                 نمی دانستیم

 

                 که   باد

 

                 بوی  پیراهن هایمان را

 

                 تا   گرگ

 

                دریده  است.

 

کیوان اصلاح پذیر:

پروین چندین شعر با ژرف ساخت قصه یوسف دارد که یکی از آن ها در همین وبلاگ نقد شده است . دراین شعر هم با توجه به گرگ و بوی پیراهن شکی ندارم که یوسف در پشت زمینه شعر نشسته است . با توجه به این نکته به خوانش شعر میپردازم .
باد و ماه دو عنصر دیگر قصه یوسف اند . باد افشاگر بوی یوسف است و ماه نماد خود یوسف که ستارگان برادر گرداگرد او برتری اش را اذعان می کنند . اما کاج در قصه نیست . کاج بیشتر ما را به کریسمس میبرد که ارتباطی به این قصه ندارد . کاج در اینجا کارکرد اسطوره ای ندارد و پروین از برگ های سوزنی اش استفاده کرده است. تصویری که از ماه در انبوه سوزن های کاج پدید میآید ما را با سرنوشت یوسف و زخمی که برادران بر او وارد میکنند آِشنا میسازد . شاید بتوان سوزن ها را به ستارگان برادر هم تشبیه کرد . البته ممکن است این نازک بینی ناقد باشد اما به هرحال وجود این تصویر است که نازک بینی را امکانپذیر کرده . در داستان یوسف او و برادران در حال بازی و خنده هستند که ناگهان نقشه شوم برادران اجرا میشود و او در چاه می افتد . در اینجا نیز خنده و بی خبری کارکرد اساسی دارد . بی خبری در جمله بعدی ( نمی دانستیم ) نمایان است . حالا نوبت باد افشاگر است . شعر از اینجا آغاز میشود. می دانیم که گرگ در داستان یک دروغ ساخته برادران است . گرگ همان چاه است و خون حیوان معصومی ( بره ) که بر پیراهن مالیده شده نمادی از معصومیت یوسف اسدوست دارم این لحظه ی ادبی را بیشتر بشکافم . این کشفی است که بندرت رخ میدهد و اکنون لحظه بهره برداری ادبی از آن است . وقتی ما ازداستانی استفاده میکنیم که کاملا از پیچ و خم آن آگاهیم قصد داریم تا با استفاده از فضای داستان در شعرمان صرفه جویی کنیم و بار پشت صحنه را بالا ببریم . در اینجا عنصر بی خبری و خوش خیالی قبل از حادثه و اتفاقی که خواهد افتاد به مدد فضای قبلا موجود داستان در ذهن خواننده کاملا روشن است . استادی شاعر در پیچاندن داستان به خط دیگری است که از اساس با نتیجه داستان در تضاد است . تبدیل پایان خوش به پایان بد فرجام . این شعر فرجام ناامید کننده زندگی را از دل یک داستان امیدوارکننده بیرون کشیده است و بنابراین یک دستاورد بزرگ محسوب میشود . صنعتی در شعر که گرچه ریشه در گذشته دارد اما ساقه و برگ و میوه ی خود شاعر را به نمایش میگذارد 

 

 پرستو ارسطو:


در جایی که استاد نقدی چون جناب کیوان اصلاح پذیر شعر را اینگونه روی میز دیدگاه نازک بین خود با چاقوی تیز جراحی اش شکافته و تشریح کرده جسور باید باشم که منهم با چاقو بیایم.

در این شعر خانم نگهداری با مصادره !ی داستان یوسف وبرادرانش به جوهری که در ذات همه انسانها وجود دارد واز شاخصه ها و ویژه گی های بارز بشر ی یعنی پاکی ومعصومیت پرداخته و آلودن این عطیه مقدس به رنگ نیرنگها را با استادی از منظری شاعرانه تر نگریسته.
گردش عناصر ساختار شعر بر محور اسطوره ای تاریخی، حقایقی را از نو باز شکافی می کند و بار مکتوب اندیشه های گذشته گان را در قالبی تازه به اثری بی بدیل تبدیل میکند که نشان از غنای اندیشه او دارد شاعر دستمایه وایده ی ابتدا خام را از فیلترهای زبان وبیان خود گذرانده و با بن مایه ی نگرش فلسفی و عرفانی خود کیفیت این شاخصه ی بالقوه در انسان را بگونه ای تازه پرورانده .
بدیهی استکه اقدام به این نوع باز آفرینی از اسطوره های کهن مقوله ای است که نیازمند ومتکی به اندوخته ای از دانش در حوزه ی زبان شناسی ومهمتر از آن به هستی شناسی انسانی و توانایی غواصی در عمق دریای نظرات واندیشه های انسانی است.
کمتر رهگذری در این مسیر میتواند تصویری روشنتر ازتصاویر حک شده در ذهن وروح انسان طی قرن های متمادی از مفاهیم اسطوره ای برای مخاطب خود ارائه کند و اینجا باید به شاعر دست مریزاد گفت که از عهده ی این مهم برآمده است.

 

صادق داد کریمی:

ماه روی سوزن های کاج نشسته،نه روی برگ های سوزنی کاج،اینجا فضایی نیست که برگ با آن لطافت اش بیاید
سوزن،خنجر پنهان است،که پیراهن می درد و به چاه می اندازد
حالا ماه این وسط چه کاره است؟ماه روشن است،مشهور است به زیبایی(مثل یوسف)اما هرچه نگاه می کنم اینجا ماه چیز دیگری است...ما/ماه،تنها یک "ه"فاصله است،پس نزدیکی این دو عنصر شاید کلید گشایش معما باشد(این دو عنصر در ارتباطی نابرابر قرار دارند_یکی بالاست و دیگری پایین_پس آن پایینی چیزی را می بیند فراتر از خود و حتمن مجذوب آن می شود و ...)
باد،به طرز وحشتناکی خائن است،مرموز می آید و مرموز می رود،بی آن که دیده شود،همه جا هست،هم کنار دندان های تیز گرگ،هم کنار درخت و هم کنار گوش ما و ماه...

ما می خندیدم:خنده ی اینجا نه خنده ی شادمانی است،نه خنده ی تمسخر،خنده ای است که از ساده لوحی بلند می شود،کسی که با خیال آنچه هست و آنچه می بیند دل خوش کرده است،بی آنکه از اصل ماجرا خبری داشته باشد،او مجذوب ماه شده و از باد غافل

در این شعر ارتباط کلید های شعر در برخورد اولیه دور به نظر می رسد،مطمئنن اولین چیزی که از کنار هم آمدن پیراهن و گرگ به ذهن می رسد،داستان یوسف است،اما این شعر از مفهومی چون ماه که باید به یوسف و زیبایی بی نظیر او برگردد،استفاده ای متفاوت کرده،و نمی توان "داستان یوسف " را مرکز شعر و نقطه ی اتکای شاعر دانست
شعر دارای مفهومی جبر گرایانه است،همان طور که نمی توان به هیچ وجه جلوی حرکت باد را گرفت،از آمدن مرگ هم بی خبر می مانیم،"ما بی خبریم"و ماه چنان در وجودمان رخنه کرده که واقعیت وحشتناکی چون گرگ(مرگ) را به دست فراموشی سپردیم.

 

مینو نصرت:

ما اصطلاحی داریم که می گوید : انگارروی میخ نشسته ای ! اصطلاحی که نمایانگر آن است که طرف عجله دارد یا مضطرب است و نگران ، شاید هم می ترسد و هرلحظه بیم آن می رود که بگریزد . در این شعر ماه شبیه کسی است که بی قرار است و جا خوش نکرده است ، انگار درد دارد و چنان درد عظمائی که تیزی سوزن های کاج را بر تن خود احساس نمیکند و خواننده را یاد مرتاض های هندو هم می اندازد که اعتقاد دارند با نشستن روی میخ درحال ریاضت هستند . اما اینجا حکایت فرق میکند و نسیه بودن ماه را نشان می دهد و در عین حال غافلگیر شدنش را توسط سوزن های کاج ( با توجه به طبیعت برگ های کاج که سوزنی شکل هستند . ) آن هم در جایی که دو نفر کنار هم نشسته اند و فارغ از غم ایام با هم میخندند و چندان در جریان خنده های هم افتاده از دنیا فاصله می گیرند که اصلا به فکرشان خطور نمی کند حواس پنجگانه ی شان را فرش اطراف کنند و نگاهی به چهره ی رنگ پریده ماه کرده ، باد نامحرم را شناسائی کنند . افسانه ها و اسطوره ها و از همه نزدیک تر به ما بوی پیراهن یوسف حکایت از چه دارد !؟ که هوشمندان را هشدار دهد به اینکه باد ها همیشه نامحرم هستند در جهانی که گرسنگان اش فراوان تر ند چه به لحاظ نان و چه عشق و لبخند .در این جهان است که خنده محکوم است و باد ها گزمه و جاسوس که رایحه ی عشق را تا بیشه ی گرگ ها میبرد . آنجا یوسفی بود در قعر چاه که به دروغ گفته بودند گرگ او را دریده است در حالیکه برادرانش او را دریده بودند و باد پیک عشق بود و شادمانی .دراین شعر بادخود گرگ است و پدر خود گرگ است و لبخند و عشق و آشتی لقمه ی آنها و ماه پریده رنگ زخمی انگار شمشیر بر پشت دارد و ناچار از تابیدن




 

 


 

                      

|+| نوشته شده توسط ِپروین نگهداری در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 
   

از گذر ونظر دوستان سپاسگزارم.


ازپرواز می گویم

 

 پرنده می شکند در

 

            بال لکنتم.

 

 

بسنده ام

 

به آرزویی دور

 

                دور

 

                                   بر لب های کهکشان

 

 

آه

 

  زاده می شوم

 

وشکنج طره ی آزادی

 

بند خصمی ست

 

پیچیده

 

       دور گلویم.

 

 

|+| نوشته شده توسط ِپروین نگهداری در پنجشنبه نهم مهر 1388  |
 
 
بالا